تاریخ بیهقی ابوالفضل بیهقی ادیب شیرین سخن و تاریخ نگار منصف

بيهقي و تاريخ مسعودي‌
اشاره
«اما غرض من آنست كه تاريخ پايه‌يي بنويسم و بنائي بزرگ افراشته گردانم، چنانكه ذكر آن تا آخر روزگار باقي ماند» ص 149
بيهق نام ديرينه بخشي از خراسان بوده است كه شهر بزرگ آن اكنون سبزوار است.
ابو الفضل محمد بن حسين بيهقي نويسنده توانا و تاريخ‌نگار فرزانه ايران از اين سرزمين دانشمند پرور برخاسته است.
همشهري اين مورخ نامي ابو الحسن علي بن زيد بيهقي در صفحه 175 تاريخ بيهق كه در نيمه دوم قرن ششم تأليف شده و با تصحيح و تعليقات مرحوم احمد بهمنيار استاد فقيد بزرگوار در سال 1317 هجري شمسي در تهران بچاپ رسيده است، درباره بيهقي چنين مي‌نگارد:
«او دبير سلطان محمود بود بنيابت ابو نصر بن مشكان، و دبير سلطان محمد بن محمود بود و دبير سلطان مسعود، آنگاه دبير سلطان مودود، آنگاه دبير سلطان فرخزاد. چون مدت مملكت سلطان فرخزاد منقطع شد، انزوا اختيار كرد و بتصانيف مشغول گشت. و مولد او ديه حارثاباد بوده است و از تصانيف او كتاب زينة الكتاب است و در آن فن مثل آن كتاب نيست و تاريخ ناصري از اول ايام سبكتگين تا اول ايام سلطان ابراهيم روز بروز تاريخ ايشان را بيان كرده است، و آن همانا سي مجلد مصنف زيادت باشد، از آن مجلدي چند در كتابخانه سرخس ديدم و مجلدي چند در كتابخانه مهد عراق رحمها اللّه، و مجلدي چند در
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 12
دست هر كسي و تمام نديدم، و با فصاحت و بلاغت ...»
بيهقي در سال 385 هجري در حارث آباد بيهق ديده بجهان گشود. خانواده بيهقي دودماني‌نژاده بود و پدرش حسين از خواجگان بشمار ميآمد و با بزرگان عصر نشست و برخاست داشت، در تاريخ بيهقي آمده است: خواجه ابو الفرج عالي بن المظفر، ادام اللّه عزه كه امروز در دولت فرخ سلطان معظم ابو شجاع فرخ‌زاد ابن ناصر الدين ... شغل اشراف مملكت او دارد و نائبان او، و او مردي است در فضل و عقل و علم و ادب يگانه روزگار، اين سال آمده بود بسيستان، و آنجا او را با خواجه پدرم، رحمة اللّه عليه، صحبت و دوستي افتاد ... ص 288»
از آغاز زندگاني بيهقي آگاهي چنداني نداريم. پژوهندگان ميگويند در نشابور بدانش‌آموزي پرداخت و چون بروزگار نوجواني رسيد در ديوان رسالت سلطان محمود غزنوي كه اديب بزرگي چون بو نصر مشكان رياست آن را بر عهده داشت با سمت شاگردي بدبيري پرداخت. بو نصر مشكل استاد بيهقي بشاگرد شايسته خود بديده عنايت نگريست و بيهقي در پرتو تهذيب و تربيت نوزده ساله استاد آداب نويسندگي را بكمال آموخت و سرآمد همه دبيران ديوان رسالت شد و تا آنجا پيش رفت كه نامه‌هاي حضرت خلافت و خانان تركستان و ملوك اطراف را از روي نسخت يا پيش نويس بو نصر تحرير و بياض و بعبارت ديگر پاكنويس ميكرد و از اينجا استنباط ميشود كه بيهقي علاوه بر ديگر فضيلتها خطي نيكو نيز داشته و مقرمط يعني خط ريز و نازك را هم خوب مينوشته است.
«استادم خواجه بو نصر نسخت نامه بكرد نيكو بغايت، چنانكه او دانستي كرد كه امام روزگار بود در دبيري. و آنرا تحرير من كردم كه بو الفضلم كه نامه‌هاي حضرت خلافت و از آن خانان تركستان و ملوك اطراف همه بخط من رفتي ... ص 445»
«و بديوان باز آمديم، بو نصر قلم ديوان برداشت و نسخت كردن گرفت و مرا پيش نشاند تا بياض ميكردم، و تا نماز پيشين در آن روزگار شد و از پرده منشوري بيرون آمد كه همه بزرگان و صدور اقرار كردند كه در معني اشراف كس آن چنان نديده است و نخواهد ديد و منشور بر سه دسته كاغذ بخط من مقرمط نبشته شد ... ص 197»
«و آن را توقيع كرد و نزد وي بردند با چهل و اند پاره نامه توقيعي كه من نبشتم كه بو الفضلم آن همه و نخست آن استادم كرد ... ص 617»
«و من كه بو الفضلم اين ملطفه خرد و نامه بزرگ تحرير كردم و استادم پيش برد و هر دو توقيع كرد و بازآورد ... ص 626»
بيهقي در ديوان رسالت غزنوي چندان امانت و درستي و شايستگي نشان داد كه «خزانه حجت» كه بتعبير استاد دكتر فياض «ظاهرا جايي بوده كه اسناد مهم و ضبط كردني را در آنجا ميگذاشته‌اند» بوي سپرده شده بود.
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 13
«استادم برفت و نزديك امير بماند تا نماز ديگر، پس بديوان باز آمد و آن ملطفه بو الفتح حاتمي نايب بريد مرا داد و گفت: مهر كن و در خزانه حجت نه ... ص 874»
بيهقي در جاي ديگر مينويسد من معتمد بودم و بر محتواي برخي نامه‌ها و احوال و اخبار جز استادم و من كسي ديگر از دبيران را رخصت آگاهي يافتن نبود.
«و اين اخبار بدين اشباع كه مي‌برانم از آن است كه در آن روزگار معتمد بودم و بر چنين احوال كس از دبيران واقف نبودي مگر استادم بونصر، رحمة اللّه، نسخت كردي و ملطفه‌ها من نبشتمي، و نامه‌هاي ملوك اطراف و خليفه، اطال اللّه بقاءه، و خانان تركستان و هرچه مهم‌تر در ديوان هم برين جمله بود تا بو نصر زيست و اين لافي نيست كه ميزنم و بارنامه‌يي نيست كه ميكنم، بلكه عذري است كه بسبب اين تاريخ ميخواهم كه ميانديشم، نبايد كه صورت بندد خوانندگان را كه من از خويشتن مي‌نويسم ... ص 886»
بيهقي از كمال استادي بو نصر مشكان كه يگانه روزگار بود بارها سخن بميان ميآورد و سبك نگارش او را در مكاتبات سلطاني «نمط ديگر» نام مينهد و در آغاز پادشاهي امير مسعود كه گروهي از دبيران را از عراق آورده بودند تا توانائي آنان را در دبيري برخ استادش بكشند چنين مينويسد:
«و طرفه آن بود كه از عراق گروهي را با خويشتن بياورده بودند چون بو القاسم حريش و ديگران، و ايشان را ميخواستند كه بروي استادم بركشند كه ايشان فاضل‌تراند، و بگويم كه ايشان شعر بغايت نيكو بگفتندي و دبيري نيك بكردندي و ليكن اين نمط كه از تخت ملوك بتخت ملوك بايد نبشت ديگرست، و مرد آنگاه آگاه شود كه نبشتن گيرد و بداند كه پهناي كار چيست. و استادم هر چند در خرد و فضل آن بود كه بود از تهذيبهاي محمودي چنانكه بايد، يگانه زمانه شد ... ص 63- 64»
«و بونصر نامه سلطان نبشت، چنانكه او دانستي نبشت، كه استاد زمانه بود درين ابواب ... ص 505»
«و بازگشتم با نامه توقيعي و اين حالها را با بو نصر بگفتم، و اين مرد بزرگ و دبير كافي، رحمة اللّه عليه، بنشاط قلم در نهاد تا نزديك نماز پيشين ازين مهمات فارغ شده بود ... ص 734»
بشيوه نگارش بو نصر مشكان از نامه‌اي كه بدستور سلطان مسعود به خوارزمشاه آلتونتاش نوشته و در صفحه 73 كتاب آمده است مي‌توان پي برد.
بيهقي پس از درگذشت بو نصر مشكان از روشن رايي و كارداني و رنج سي ساله استاد خود در كار ديواني ياد ميكند و «قلم را لختي بروي» ميگرياند و از نواختها بزرگواريهاي بو نصر باين زبان سخن ميگويد:
«و چه بود كه اين مهتر نيافت از دولت و نعمت و جاه منزلت و خرد و رشن‌رأيي و علم؟
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 14
و سي سال تمام محنت بكشيد كه يك روز دل خوش نديد، و آثار و اخبار و احوالش آن است كه در مقامات و درين تاريخ بيامد. و اما بحقيقت بيايد دانست كه ختمت الكفاية و البلاغة و العقل به؛ و او اوليترست بدانچه جهت بو القاسم اسكافي دبير، رحمة اللّه عليه، گفته‌اند، شعر:
الم ديوان الرسائل عطلت‌بفقدانه اقلامه و دفاتره و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيش او بودم عزيزتر از فرزندان وي و نواختها ديدم و نام و مال و جاه و عز يافتم، واجب داشتم بعضي را از محاسن و معالي وي كه مرا مقرر گشت باز نمودن و آن را تقرير كردن و از ده يكي نتوانستم نمود، تا يك حق را از حقها كه در گردن من است بگزارم. و چون من از خطبه فارغ شدم، روزگار اين مهتر بپايان آمد و باقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام بو نصر نبشته نيايد درين تأليف، قلم را لختي بروي بگريانم و از نظم و نثر بزرگان كه چنين مردم و چنين مصيبت را آمده است باز نمايم تا تشفي‌يي باشد مرا و خوانندگان را پس بسر تاريخ بازشوم ... ص 929»
پس از مرگ بو نصر مشكان چنانكه ميدانيم سلطان مسعود بو سهل زوزني را برياست ديوان رسالت گماشت. بو سهل كه بگفته بيهقي «مردي امام زاده و محتشم و فاضل و اديب بود، اما شرارت و زعارتي در طبع وي مؤكد شده- و لاتبديل لخلق اللّه- و با آن شرارت دلسوزي نداشت ... ص 226» شيوه كار و رفتارش خلاف بو نصر مشكان بود، بيهقي كه بروش راست و درست بو نصر سخت دلبستگي داشت، از بيم تند خوئي و ناسازگاريهاي رئيس جديد ديوان رسالت و نا آشنائي او بكار رقعه‌اي بامير نوشت و از دبيري استعفا خواست.
بيهقي از خلعت پوشيدن بو سهل و نشستن بديوان رسالت و حال و كار خود پس از استعفا و دلجوئي امير چنين ياد ميكند:
«كار قرار گرفت و بو سهل ميآمد و درين باغ بجانبي مي‌نشست تا آنگاه كه خلعت پوشيد خلعتي فاخر. با خلعت بخانه رفت. وي را حقي بزرگ گزاردند كه حشمتي تمام داشت. و بديوان بنشست با خلعت روز چهارشنبه يازدهم ماه صفر و كار راندن گرفت. سخت بيگانه بود در شغل، من آنچه جهد بود بحشمت و جاه وي ميكردم، و چون لختي حال شرارت و زعارت وي دريافتم و ديدم كه ضد بو نصر مشكان است بهمه چيزها، رقعتي نبشتم بامير، رضي اللّه عنه، چنانكه رسم است كه نويسند در معني استعفا از دبيري، گفتم: بو نصر قوتي بود پيش بنده و چون وي جان بمجلس عالي داد، حالها ديگر شد، بنده را قوتي كه در دل داشت برفت، و حق خدمت قديم دارد، نبايد كه استادم ناسازگاري كند، كه مردي بدخوي است. و خداوند را شغلهاي ديگر است، اگر رأي عالي بيند، بنده بخدمت ديگر مشغول شود. و اين رقعت بآغاجي دادم و برسانيد و بازآورد خط امير بر سر آن نبشته كه اگر بو نصر گذشته شد، ما بجاييم. و ترا بحقيقت شناخته‌ايم، اين نوميدي بهر چراست؟ من
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 15
بدين جواب ملكانه خداوند زنده و قوي دل شدم. و بزرگي اين پادشاه و چاكرداري تا بدانجاي بود كه در خلوت كه با وزير داشت بو سهل را گفت: بو الفضل شاگرد تو نيست، او دبير پدرم بوده است و معتمد، وي را نيكو دار. اگر شكايتي كند، همداستان نباشم. گفت فرمان بردارم ... ص 932 و 933»
بيهقي با حمايت سلطان مسعود در سالهاي پايان پادشاهي او از درشت خوئي و ناسازگاري بو سهل زوزني در امان ماند و پس از آن در روزگار سلطنت عز الدوله ابو منصور عبد الرشيد بن محمود سبكتگين (441- 444) هفتمين امير غزنوي خود صاحب ديوان رسالت آن امير شد:
«و در روزگار امير عبد الرشيد از جمله همه معتمدان و خدمتكاران اعتماد بر وي (- خواجه بو سعد عبد الغفار) افتاد از سفارت بر جانب خراسان در شغلي سخت با نام از عقد و عهد با گروهي از محتشمان كه امروز ولايت خراسان ايشان دارند و بدان وقت شغل ديوان رسالت من مي‌داشتم ... ص 163»
ولي افسوس كه در همين ايام از كيد حاسدان و تهمت بدانديشان از كار بركنار شد و بزندان افتاد. در سال 444 كه طغرل كافر نعمت غلام گريخته محموديان بر امير عبد الرشيد شوريد و او را بهلاكت رساند، بيهقي را همراه با گروهي ديگر از درگاهيان در دژي محبوس كرد، مؤلف تاريخ بيهق در اشاره بهمين پيش‌آمد ناگوار مينويسد:
«و خواجه ابو الفضل البيهقي گويد: نشايد خدمتكار سلطان را نقد ذخيره نهادن كه اين شركت جستن بود در ملك، چه خزانه بنقد آراستن و ذخيره نهادن از اوصاف و عادات ملوك است و نه ضياع و عقار ساختن كه آن كار رعايا بود ... ص 176- 177 تاريخ بيهق»
آنگاه صاحب تاريخ بيهق دو قطعه از اشعار عربي بيهقي را نقل ميكند و از آن جمله اين دو بيت است كه در حبس قلعه سروده است:
كلما مر من سرورك يوم‌مر في الحبس من بلائي يوم
مالبؤسي و مالنعمي دوام‌لم يدم في النعيم و البؤس قوم «*» ص 178 تاريخ بيهق
بيهقي پس از رهائي از زندان از كار ديوان كناره جست و در گوشه انزوا بتأليف و تدوين پرداخت و خود در تاريخ مسعودي بسال 450 اشارت ميكند كه در گوشه عطلت و بيكاري بسر ميبرده است:
/ 0 نظر / 15 بازدید