نگاهی تحلیلی به حوزه ادبیات داستانی دیار سربداران

نگاهی تحلیلی به حوزه ادبیات داستانی دیار سربداران گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار (1)

 ادبیات بی شک یکی از شهرت هایی است که شهر سبزوار از دیرباز بدان شناخته می شده است. شهری که بستر پدیدآمدن شماری از برجسته ترین ادیبان ایران زمین وبزرگترین آثار ادبی زبان فارسی به ویژه در حوزه نثر بوده است

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار 1

سبزوار سرزمینی کهن با قدمتی 12 هزارساله، و یکی از خاستگاه های اصلی تمدن و فرهنگ کهن خراسان که به لطف ظهور نویسندگان بزرگی نظیر خواجه ابوالفضل بیهقی دبیر ، ابوالحسن زید بیهقی معروف به فرید خراسان، ملاحسین واعظ کاشفی ، حکیم حاج ملاهادی سبزواری معروف به اسرار ، دکتر علی شریعتی معلم بزرگ کویر ، استاد محمود دولت آبادی و ...و نیز به لطف پدیدآمدن آثاری نظیر کلیدر ، تاریخ بیهقی ، تاریخ بیهق ،  کویر ، روضه الشهدا و .... که اکثر آنها به لحاظ ارزش های هنری و ادبی ، قله های نثر و ادبیات فارسی محسوب می شوند ، به  عنوان پایتخت نثر ایران مشهر گردیده است و در دوره کنونی نیز نویسندگان توانمندی در این شهر قدم به وادی ادبیات نهاده اند که فعالیت بسیاری از آنها امیدبخش آن است که در آینده نیز پرچمداری نثر به ویژه در حوزه داستان نویسی فارسی به دست فرزندان دیار سربداران خواهد بود.


همین رو ، آقای حسین خسروجردی که خود یکی از نویسندگان پرتلاش و پرمطالعه دیار سربداران است و هم اکنون در مشهد سکونت دارد ، در مطلبی تحلیلی به یک نقد و بررسی در کار تعدادی از داستان نویسان کنونی سبزوار پرداخته است و در این مطلب تحلیلی خود از شخصیت هایی نظیر کاظم دامغانی ثانی ، غلامحسین ثنایی ، حسین معدنی ثانی ، فرزانه پادری ، میترا پادری ، الهام شمس ، محمدابراهیم اکبری ، اشرف فلاحی راد و البته استاد محمود دولت آبادی نام برده و اشاره هایی به تعدادی از آثار هریک از این شخصیت ها کرده است.از همین رو  به نظر می رسد مطالعه جدیدترین مطلب استاد حسین خسروجردی در مجله اینترنتی اسرارنامه برای کلیه علاقه مندان به حوزه ادبیات سبزوار پایتخت نثر ایران بسیار مفید و علاقه برانگیز باشد: 

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار

چقدر دوست داشتم که در چشم اندازِ این مجا لِ اندکی که به دوستان انجمن داستانی سبزواریم دارم ، بتوانم با مکنونات قلب خویش ، جوابگوی آن همه عواطف و کوششِ پُر لیاقت آنها باشم و از تلاشِ معرفتی آنها بگویم که توانسته است در تعمق و تفکر و تعلق خاطرِ خود ، تعادل زندگی را باز یابد و نوای زیبا و متفاوت و متحولی به نام داستان را به همشهریان و همزبانانِ همگن خویش عرضه بدارد .

و دیگر آنکه بتوانم تقدیری داشته باشم از تمام آنهایی که در عصر دوشنبه هایِ انجمن داستانی سبزوار ، با جانی روشن و پر از لیاقت و شیفتگی گردِ هم می آیند تا آنات و حالات و اندیشه های خیال انگیزِ خودشان را به سنجش و قضاوتِ دوستانشان بگذارند و به نوشته های خود اعتبار و شأنِ فزاینده ای بدهند .

لذا این نوشته بیش از آنکه مُروری گذرا و مختصری باشد به شناختِ داستانهای همشهریانم ، تقدیر و تشکری ست از اعتبار و شأن حضور آن دوستان که آن جمع ارجمند را اداره می کنند و چراغ آن را روشن نگه می دارند و همینجا در رأسِ سر درِ این انجمن ، دوستر دارم که از دوستِ دیرین و گرانقدرم جناب آقای کاظم دامغانی ثانی ، نام ببرم که براستی برازنده ترین مسئول آن انجمن است و امید که سایه اش همیشه بر سر ما مستدام و برقرار باشد و همچون قهرمانِ داستا ن هایش مثل همیشه کُت و کلاه کند و به شمایل و هیبتِ یک ناجیِ جوانمرد ، اینبار نه با چار پرِ قتاله که با قلم شیوای خود به سر وعده بیایند و ادایِ دین نمایند .

یک مرد ، با صفای باطن و رفاقت و دوستی پایدار و نگاه صادقانه ای که همیشه پُر نواز و آرزومند است . باری بگذریم و از همین داستانِ تا بعد شروع کنیم که تعارض و درگیریِ دو جوانِ هم محله ای را باز گو می کند که بیدرنگ مرا بیاد داش آکل صادق هدایت می اندازد که از ورایِ سه نسل ، بار دیگر در این داستان میان ناصر و جواد سریش حلول می کند و خود را می نماید .

حتی برخی از دیالوگها ،چنان قرابت و پیوندِ تنگاتنگی با هم دارند که داستان داش آکل و داستانِ تا بعد را قرینۀ هم می سازد : ناصر ایستاد و نگاهش کرد و چار پَرش را در آورد و محکم کوبید به تنۀ تیر چراغ برق و گفت :( مرد می خوام ، درش بیاره ! ) ناصر و جواد دور هم شروع کردند به چرخیدن . نفس در سینۀ همه حبس شده بود .

حتی مریم محصص نیز خود مرجانِ داستان داش آکل است که به قلب ناصر رسوخ می کند و او را مفتون خود می نماید . با توجه به همین تشابه به گمانم آقای دامغانی می خواهند این داستان را به قصد آموزشِ داستان نویسی عرضه بدارند که البته بدینگونه موجودیت این داستان را موجه می سازد وگرنه خود جناب آقای دامغانی بهتر از هر کسی می دانند که دگر دیسی و سرشت و جان یک داستان ، خود بودگی و خود داری از تقلید و نیز گرته برداری از آثار دیگران است و همینجا لازم می دانم که به داستان آخرین بازمانده نوشتۀ جناب آقای حسین معدنی ثانی اشاره داشته باشم که این رمان پر از تحرک و با وجود دیالوگهای براستی متنوع و سرشارش ، به ادامه محتوایی گام می گذارد که علیرغم تلاش و پرداختن صادقانۀ نویسنده به خلق و خوی شخصیت هایش ، به ناگزیر و از سر استیصال در چنبرۀ مغناطیس کلیدر دولت آبادی تکرار می شود و نمی تواند از محدودۀ تنگ آن رها شود .

امری که اگر چنین نبود و به حیطۀ تکرار پا نمی گذاشت رمانِ ایشان می توانست همچون مکان های بسیار خوب و جذابش به سطح بالاتری عروج کند. رمانِ بازمانده با توجه به محدودیتها ی مکانیش و نیز دیالوگهای فراوانش می توانست در قالب یک نمایش نامه ظاهر شود . بیاد داشته باشیم که مثلا مکان قهوه خانۀ ملیح ، درست نصف رمان را در بر می گیرد که می تواند خود یک پردۀ کامل تاتر باشد .

 گذشته از این ، متاسفانه آقای معدنی ثانی با توجه به همین مطالب و تعابیر و دانستنیها ی تجربی خود ، چپ و راست دانستنی های خودشان را به آسانی و نابجا خرج می کند و قدر آنها را نمی داند. فزون بر این ، تداوم دیالوگهای پشت سر هم و بی وقفۀ رمان ، مجالی برای فکر کردن و تعمق و تأملِ به خواننده نمی دهد و این ضعفی ست چشمگیر که امیدواریم در آثار بعدی آقای معدنی ثانی به آن توجه بشود . راستش طبیعت و آن هم محیط جذاب و گستره ای همچون کوه و دشت و هامون کلیدر ، امکان بسیار مغتنمی برای توصیف و زیبایی شناسی به رمان می دهد که با زمینۀ چنین مکان های بسیار جذاب و چشمگیر رمان نتوانسته است به چنین مهمی دست بیابد و متاسفانه از آن غافل مانده است .

شاید در پیدایش حرکت و کلام و راه به عمق بردن داستان ، بشود از روستای سراجه یا بهتر بگویم خانۀ صنم نام نبرد که تا حدودی نویسنده توانسته است به فضا سازی و پیدایش شخصیتها برسد و هویت آنها را کشف کند . البته کار نویسندگی در ترکیب با عواطف و عوالم پیچیدۀ تجربه ها و شناخت ها و مهمتر از همه زبان مناسب با موضوع ، نمود پیدا می کند و رمان را سامان می دهد که امید است جناب آقای معدنی ثانی بتواند با مهارت و اکتساب و شناختِ به آنها ، باز هم آثار بهتری را عرضه بدارد .

از داستانهای آقای دامغانی می گفتم که با وقار و باور و اصالت های ذوقی اش اگر چه نه تمام آنها را با آثار صادق هدایت عیار سنجی می کند که پیشتر از آن ، محمود دولت ابادی یک چنین تمایلی را از داستان زنی که مردش را گم کرده بود ، اخذ کرده بود . از اینرو اگر من از ارادت و تمایل و ضریب احساس آقای دامغانی به صادق هدایت می گویم اشاره به همین موضوع دارم .

 تلخکامی و حس گزندۀ رنجها و نرسیدن های دائمی و تراکم ناکامی هایی که در مجموعۀ داستان های کوتاهِ زیر درخت تاک ، از آقای دامغانی بیان می شود ، همه گواهی این قضاوتند . از شراب تلخ شیراز گرفته که در آن عشق پاک یک جوان در تمسخر و بی تفاوتی دختری به حسرت و خاری تبدیل می شود تا داستان گلبوته که به زیبایی و شیوایی تمام روایت می گردد و در آن ، سوارِ عاشق ، معشوق را در بَست تقدیم خان بی مُروت می کند و خود به دنیای تاریک انزوا پناه می برد .

نه ! داستان های زیر درخت تاک ، حتی مملوس ترین آنها مثل داستان رویا دارای همین ناکامی ملموسِ صادق هدایتی است . حتی عنوان داستان بسیار فشردۀ خستگی ، که مرد ملافه را به روی خود می کشد و در کناربچه اش می میرد ، نشان از همین ملال و تلخی زندگی دارد .

 پنداری در اندوه داستان کوتاه زیر درخت تاک ، زجر و دردِ خاکستریِ سه قطره خونِ صادق هدایت ، در گربۀ له شدۀ زیر چرخ رفتۀ این داستان ، حلول کرده و آن را باز خوانی می کند و بعد ها حتی در داستان اتفاق فرخنده که در لفافۀ طنز هم بیان می شود ، باز هم با همان تلخی پیشین ، زنی را بیان می کند که همه چیز خودش را به نابودی می کشاند .

 پوچی خواسته هایی که دیگر شور زندگی در آن مرده است و به مسخِ کامل تبدیل شده است . نمی دانم چرا هرگاه که به کارنامه داستان های آقای دامغانی می نگرم به یاد سامان ناشناخته و ناخود آگاهِ بوف کور صادق هدایت می افتم که اینجا شراب ری به شراب شیراز پیوند می خورد و موتیف خنده های پیر مردِ بوف کور در تبسم تلخ داستان های ایشان منعکس می شود ، بدانسان که حتی می شود آن طرفتر ، صدای آواز گزمه های مست را بشنوی که از شراب مُلک ری می گویند . یک سایه و رازوارۀ ناخود آگاهِ یک زخمِ کهنه که در آثار آقای دامغانی به سَبک تبدیل شده است . آوای حزین و فسرده و سردی که یغمای روزگار نام دارد.

اما اینسوتر در متابعت از مطلعِ منوّر حوزۀ داستانی سبزوار به نام های تازه ای می رسیم که خوشبختانه کم و بیش ، آثار آنها به پشت پنجره های روشن اهالی داستان رسیده است .

داستان نویسانی مانند فرزانه پادری که با نوشتن داستان حرکت { که بهتر بود عنوان آن را کوچ میگذاشتند } نشان می دهند که دارای قریحه و حسِ متعالی نوشتن است و عواطفی سرشار برای آفرینش و خلق بدایع دارند .

 به این نمونه های زیبایِ توصیفی توجه کنید : نگاه از آتش گرفت و به ستاره ها چشم دوخت . هنوز شب است . شب و تاریکی و سیاهی ، مثل موهایِ یلدا ! مثل چشم های یلدا ! و باز در بندِ دیگری از این داستانِ دلربا با فشردگی و اشارۀ کوتاه اما عمیق و به شیوۀ ایجاز و وفای به عهد می نویسد : به یلدا گفته بود برای موهایش سوغاتی می آورد و یلدا گفته بود موهایم را باز نمی کنم تا تو بیایی . آیا این همان بلور تراشیدۀ ادبیات خلاق نیست که باید بشکند و به تخیّلِ هنرمندانۀ خودش مباهات کند ؟ اتفاقا خواهرِ ایشان هم سرکار خانم میترا پادریداستانی با عنوانِ صدای تیشه از بیستون نیامد دارندکه خود یک سوژۀ نو و کار آمد و امروزی است که تعارضِ دیر پای سنتیِ آلات طرب و نیازِ آن را مطرح می کنند که نگاهِ موشکافانه و بجایی به موضوعِ موسیقی دارد .

 و دیگر می ماند الهام شمس که با چند تایی از داستانهای او آشنایم که از آن جمله می شود به داستان سبز ایشان اشاره کرد که گفته شد در غواصیِ تخیل خود ، تعبیرهای رنگارنگی را صید می کند که معمولاٌ ردِ پایِ برجسته ای از طبیعت جاندار ، در آن حضور دارد و ایشان چونان یک زمینه مساعد به پرواز تخیل خودشان می پردازند. و از آن به فراسوی فرداها یا انتظارها و عوالم دلپسند دیگری روی می کنند که نتیجۀ اخلاقی و اجتماعی می گیرند که این همان زاویه دید ایشان است .

 مثلاٌ در داستان کوتاه «فردا» از یک پروانه به تصمیم نهایی خود که همانا پایبند بودن و اصرار ورزیدن به آرمان های خود است می رسد . بصیرتِ انسانی خانم الهام شمس به آسانی و سادگی با خیال و رنگ تنیده می شودو به برکت تخیل و باز آفرینی واقعیت که مثل زندگی ، نفس می کشند به جاذ به های داستانی می رسند .

به هر حال ، خانم شمس با کشف و جاذبه های این سبک ، دارد جایگاه خودش را در ادبیات داستانی سبزوار تثبیت می کند .

 البته در دایرۀ سینی چای داغ داستان نویسی سبزوار چنانکه در یک برآورد بسیار فشرده در مجله ارزندۀ سبزواریها.کام آمده است از تعداد انگشت شمار این انجمن از آقای محمد ابراهیم اکبری و آقای نوروزی و نیز از خانمها الهام تربت اصفهانی و عسل عسکری باید نام برد که متاسفانه با آثار این عزیزان آشنا نیستم و امید وارم که آثار آنها به دست بنده برسد و همچنین از برآوردها و نقدهای خانم فتاحی عبدی زاده مطلع شوم .

 اما بگذارید تا دامنۀ شناخت خودم را از حیطۀ داستان نویسی انجمن سبزوار بازهم گسترش بدهم و از پیش کسوت این رشته هنر ، یعنی آقای غلامحسین ثنایی هم نام ببرم که آخرین اثر خود به نام «قلعۀ آلاداغ» را تکمیل کرده اند و دارند برای چاپ آماده می کنند .

البته پیشتر از این ، ما اثر بیاد ماندنیِ «در غربت» را از ایشان داشته ایم که خود معصومیتِ عبدو پسر کدخدایی را می رساند که در شهر ، و یا بنا به عنوان کتابِ در غربت ، درس می خواند و چگونه است که آن خانۀ بسیار ساده و تهی از امکانات رفاهی ، چنین حضور زنده ای را در ذهنِ اینجانب ایجاد می کند که وقتی از سرما بچه های روستا والور را نزدیک پاهایِ خود می گیرند ، انگار سرمای جانکاه و یخ بستۀ زمستانی دور را به ما منتقل می کنند .

/ 0 نظر / 59 بازدید