ذكر برادر كردن امير حسنك وزير رحمة اللّه عليه‌

ذكر برادر كردن 4 امير حسنك وزير 5 رحمة اللّه عليه‌
فصلي خواهم نبشت در ابتداي اين حال بردار كردن اين مرد و پس بشرح قصّه شد 6. امروز كه من اين قصّه آغاز ميكنم در ذي الحجه سنه خمسين و اربعمائه 7 در فرّخ روزگار 8 سلطان معظم ابو شجاع فرّخ‌زاد 9 ابن ناصر دين اللّه، اطال اللّه بقاءه 10، ازين قوم كه من سخن خواهم راند يك دو تن زنده‌اند در گوشه‌يي افتاده 11 و خواجه بو سهل زوزني 12 چند سال است تا گذشته شده است 13 و بپاسخ آن كه از وي رفت گرفتار، و ما را با آن كار نيست- هرچند مرا از وي بد آمد- بهيچ‌حال 14، چه عمر من بشست و پنج آمده و بر اثر وي مي‌ببايد رفت. و در تاريخي كه مي‌كنم سخني نرانم كه آن بتعصّبي و تزيّدي 15 كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند: شرم باد اين پير را، بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعني نزنند.
اين بو سهل 16 مردي امام‌زاده و محتشم و فاضل و اديب بود، امّا شرارت و زعارتي 17 در طبع وي مؤكّد شده- و لا تبديل لخلق اللّه 18- و با آن شرارت دلسوزي نداشت و هميشه چشم نهاده بودي تا پادشاهي بزرگ و جبّار 19 بر چاكري خشم گرفتي و آن چاكر را لت 20 زدي و فروگرفتي 21، اين مرد از كرانه بجستي 22 و فرصتي جستي و تضريب 23 كردي و المي بزرگ بدين چاكر رسانيدي و انگاه لاف زدي 24 كه فلان را
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 227
من فروگرفتم- و اگر كرد، ديد و چشيد 1- و خردمندان دانستندي كه نه چنان است و سري مي‌جنبانيدندي و پوشيده خنده مي‌زدندي كه وي گزاف‌گوي است. جز استادم كه وي را فرونتوانست برد 2 با آن همه حيلت كه در باب وي ساخت. از آن در باب وي بكام نتوانست رسيد كه قضاي ايزد با تضريبهاي وي موافقت و مساعدت نكرد.
و ديگر كه بو نصر مردي بود عاقبت‌نگر 3، در روزگار امير محمود، رضي اللّه عنه، بي آنكه مخدوم 4 خود را خيانتي كرد 5، دل اين سلطان مسعود را، رحمة اللّه عليه، نگاه داشت بهمه چيزها، كه دانست تخت ملك پس از پدر وي را خواهد بود. و حال حسنك ديگر بود 6، كه بر هواي امير محمد 7 و نگاهداشت دل و فرمان محمود اين خداوندزاده را بيازرد و چيزها كرد و گفت كه اكفاء 8 آن را احتمال نكنند تا بپادشاه چه رسد، همچنان كه جعفر برمكي 9 و اين طبقه وزيري كردند بروزگار هرون الرشيد و عاقبت كار ايشان همان بود كه از آن اين وزير آمد. و چاكران و بندگان را زبان نگاه بايد داشت با خداوندان، كه محال 10 است روباهان را با شيران چخيدن 11. و بو سهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب 12 امير حسنك يك قطره آب بود از رودي- فضل جاي ديگر نشيند 13- اما چون تعدّيها 14 رفت از وي كه پيش ازين در تاريخ بياورده‌ام- يكي آن بود كه عبدوس را گفت: «اميرت را بگوي كه من آنچه كنم بفرمان خداوند خود 15 ميكنم، اگر وقتي تخت ملك بتو رسد، حسنك را بر دار بايد كرد»- لاجرم چون سلطان پادشاه شد، اين مرد بر مركب چوبين 16 نشست. و بو سهل و غير بو سهل درين كيستند 17؟ كه حسنك عاقبت تهوّر 18 و تعدّي خود كشيد.
و پادشاه بهيچ حال بر سه چيز اغضا 19 نكند: القدح في الملك و افشاء السّر و التعرّض [للحرم] و نعوذ باللّه من الخذلان 20.
چون حسنك را از بست بهرات آوردند، بو سهل زوزني او را به علي رايض 21 چاكر خويش سپرد، و رسيد بدو از انواع استخفاف 22 آنچه رسيد، كه چون بازجستي 23 نبود كار و حال او را، انتقامها 24 و تشفّيها 25 رفت. و بدان سبب مردمان زبان بر بو سهل دراز كردند كه زده و افتاده را توان زد، مرد آن مرد است كه گفته‌اند: العفو عند القدرة 26
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 228
بكار تواند آورد. قال اللّه عزّذكره- و قوله الحقّ 1- الكاظمين الغيظ و العافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين 2.
و چون امير مسعود، رضي اللّه عنه، از هرات قصد بلخ كرد، علي رايض حسنك را به بند 3 مي‌برد و استخفاف ميكرد و تشفّي و تعصب و انتقام مي‌بود، هرچند مي‌شنودم از علي- پوشيده 4 وقتي مرا گفت- كه «هر چه بو سهل مثال داد از كردار زشت در باب اين مرد از ده يكي كرده آمدي و بسيار محابا 5 رفتي.» و ببلخ در امير مي‌دميد 6 كه ناچار حسنك را بر دار بايد كرد. و امير بس حليم 7 و كريم بود، جواب نگفتي. و معتمد عبدوس 8 گفت: روزي پس از مرگ حسنك از استادم شنودم 9 كه امير بو سهل را گفت: حجّتي و عذري بايد كشتن اين مرد را. بو سهل گفت «حجّت بزرگتر 10 كه مرد قرمطي 11 است و خلعت مصريان استد تا امير المؤمنين القادر باللّه 12 بيازرد 13 و نامه از امير محمود بازگرفت 14 و اكنون پيوسته ازين 15 مي‌گويد. و خداوند ياد دارد كه بنشابور رسول خليفه آمد و لوا 16 و خلعت آورد و منشور و پيغام درين باب بر چه جمله بود. فرمان خليفه درين باب نگاه بايد داشت.» امير گفت: تا 17 درين معني بينديشم.
پس ازين هم استادم حكايت كرد از عبدوس- كه با بو سهل سخت بد بود 18- كه چون بو سهل درين باب بسيار بگفت، يك روز خواجه احمد حسن را، چون از بار 19 بازميگشت، امير گفت كه خواجه تنها بطارم 20 بنشيند كه سوي او پيغامي است بر زبان عبدوس. خواجه بطارم رفت و امير، رضي اللّه عنه، مرا بخواند. گفت: خواجه احمد را بگوي كه حال حسنك بر تو پوشيده نيست كه بروزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است و چون پدرم گذشته شد، چه قصدها كرد بزرگ در روزگار برادرم ولكن نرفتش 21. و چون خداي، عزّوجلّ، بدان آساني تخت ملك بما داد، اختيار 22 آن است كه عذر گناهكاران بپذيريم و بگذشته مشغول نشويم، امّا در اعتقاد اين مرد سخن مي‌گويند، بدانكه خلعت مصريان 23 بستد برغم 24 خليفه، و امير المؤمنين بيازرد و مكاتبت از پدرم بگسست، و مي‌گويند رسول را كه بنشابور آمده بود و عهد و لوا
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 229
و خلعت آورده، پيغام داده بود كه «حسنك قرمطي است، وي را بر دار بايد كرد.» و ما اين بنشابور شنيده بوديم و نيكو ياد نيست؛ خواجه اندرين چه بيند و چه گويد؟
چون پيغام بگزاردم، خواجه ديري انديشيد، پس مرا گفت: بو سهل زوزني را با حسنك چه افتاده است كه چنين مبالغتها 1 در خون او گرفته است؟ گفتم: نيكو نتوانم دانست، اين مقدار شنوده‌ام كه يك روز بسراي حسنك شده بود بروزگار وزارتش 2 پياده و بدرّاعه 3، پرده داري بر وي استخفاف كرده بود و وي را بينداخته. گفت: «اي سبحان اللّه 4! اين مقدار شقر 5 را چه در دل بايد داشت؟ پس گفت: خداوند را بگوي كه در آن وقت كه من بقلعت كالنجر 6 بودم بازداشته 7 و قصد جان من كردند و خداي، عزّوجلّ، نگاه داشت، نذرها كردم و سوگندان خوردم كه در خون كس، حقّ و ناحقّ 8 سخن نگويم. بدان وقت كه حسنك از حج ببلخ آمد و ما قصد ماوراء النهر كرديم و با قدر خان 9 ديدار كرديم، پس از بازگشتن بغزنين مرا بنشاندند 10 و معلوم نه كه در باب حسنك چه رفت و امير ماضي با خليفه سخن بر چه روي گفت: بو نصر مشكان خبرهاي حقيقت 11 دارد، از وي باز بايد پرسيد. و امير خداوند پادشاه 12 است، آنچه فرمودني است، بفرمايد كه اگر بر وي 13 قرمطي درست گردد، در خون وي سخن نگويم، بدانكه وي را درين مالش كه امروز منم، مرادي بوده است، و پوست باز كرده بدان گفتم كه تا وي را در باب من سخن گفته نيايد كه من از خون همه جهانيان بيزارم و هر چند چنين است از سلطان نصيحت بازنگيرم كه خيانت كرده باشم، تا خون وي و هيچ كس نريزد البتّه، كه خون ريختن كار بازي نيست.» چون اين جواب بازبردم، سخت دير انديشيد، پس گفت: خواجه را بگوي: آنچه واجب باشد، فرموده آيد. خواجه برخاست و سوي ديوان رفت، در راه مرا كه عبدوسم گفت: تا بتواني خداوند را بر آن دار كه خون حسنك ريخته نيايد كه زشت نامي تولّد گردد 14. گفتم: فرمان بردارم، و بازگشتم و با سلطان بگفتم، قضا در كمين 15 بود، كار خويش ميكرد.
و پس از اين مجلسي كرد 16 با استادم. او 17 حكايت كرد كه در آن خلوت چه
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 230
رفت. گفت: امير پرسيد مرا از حديث حسنك، پس از آن از حديث خليفه، و گفت چه‌گويي در دين و اعتقاد اين مرد و خلعت ستدن از مصريان 1؟ من در ايستادم 2 و رفتن بحج تا آنگاه كه از مدينه بوادي القري 3 بازگشت بر راه شام، و خلعت مصري بگرفت، و ضرورت ستدن و از موصل 4 راه گردانيدن 5 و ببغداد باز نشدن 6، و خليفه را بدل آمدن كه مگر 7 امير محمود فرموده است، همه بتمامي شرح كردم. امير گفت: پس از حسنك درين باب چه گناه بوده است كه اگر [به] راه باديه 8 آمدي، در خون آن همه خلق شدي 9؟ گفتم «چنين بود و لكن خليفه را چندگونه صورت كردند 10 تا نيك آزار گرفت 11 و از جاي بشد و حسنك را قرمطي خواند. و درين معني مكاتبات و آمد و شد بوده است. امير ماضي چنانكه لجوجي 12 و ضجرت 13 وي بود، يك روز گفت: «بدين خليفه خرف 14 شده ببايد نبشت كه من از بهر قدر عبّاسيان انگشت در كرده‌ام در همه جهان و قرمطي مي‌جويم و آنچه يافته آيد و درست گردد 15، بر دار مي‌كشند و اگر مرا درست شدي كه حسنك قرمطي است، خبر بامير المؤمنين رسيدي 16 كه در باب وي چه رفتي. وي را من پرورده‌ام 17 و با فرزندان و برادران من برابر است، و اگر وي قرمطي است من هم قرمطي باشم.» هر چند آن سخن پادشاهانه بود 18، بديوان آمدم و چنان نبشتم نبشته‌يي كه بندگان بخداوندان 19 نويسند. و آخر پس از آمد و شد بسيار قرار بر آن گرفت كه آن خلعت كه حسنك استده بود و آن طرايف 20 كه نزديك امير محمود فرستاده بودند آن مصريان 21، با رسول ببغداد فرستد تا بسوزند. و چون رسول بازآمد 22، امير پرسيد كه «آن خلعت و طرايف بكدام موضع سوختند؟» كه امير را نيك درد آمده بود 23 كه حسنك را قرمطي خوانده بود خليفه. و با آن همه 24 وحشت و تعصّب 25 خليفه زيادت ميگشت اندر نهان نه آشكارا، تا امير محمود فرمان يافت 26. بنده آنچه رفته است، بتمامي بازنمود.» گفت 27:
بدانستم.
پس از اين مجلس نيز بو سهل البتّه فرو نايستاد از كار. روز سه شنبه بيست و هفتم صفر چون بار بگسست، امير خواجه را گفت: بطارم بايد نشست كه حسنك را
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 231
آنجا خواهند آورد باقضاة و مزكّيان 1 تا آنچه خريده آمده است، جمله بنام ما قباله 2 نبشته شود و گواه گيرد بر خويشتن. خواجه گفت: چنين كنم. و بطارم رفت و جمله خواجه شماران 3 و اعيان و صاحب ديوان رسالت و خواجه بو القاسم كثير 4- هر چند معزول بود- و بو سهل زوزني و بو سهل حمدوي 5 آنجا آمدند. و امير دانشمند نبيه 6 و حاكم لشكر 7 را، نصر خلف 8 آنجا فرستاد. و قضاة بلخ و اشراف و علما و فقها و معدّلان و مزكّيان، كساني كه نامدار و فراروي 9 بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. چون اين كوكبه 10 راست شد- من كه بو الفضلم و قومي 11 بيرون طارم بدكّانها بوديم نشسته در انتظار حسنك- يك ساعت بود 12، حسنك پيدا آمد بي بند، جبّه‌يي داشت حبري رنگ 13 با سياه ميزد 14، خلق گونه 15، دراعّه 16 و ردائي سخت پاكيزه 17 و دستاري 18 نشابوري ماليده 19 و موزه ميكائيلي نو 20 در پاي و موي سر ماليده 21 زير دستار پوشيده كرده 22 اندك مايه پيدا مي‌بود، و والي حرس 23 باوي و علي رايض و بسيار پياده از هر دستي 24. وي را بطارم بردند و تا نزديك نماز پيشين بماند، پس بيرون آوردند و بحرس بازبردند و بر اثر وي قضاة و فقها بيرون آمدند، اين مقدار شنودم كه دوتن با يكديگر مي‌گفتند كه «خواجه بو سهل را برين كه آورد 25؟ كه آب خويش 26 ببرد.»
بر اثر 27 خواجه احمد بيرون آمد با اعيان و بخانه خود بازشد. و نصر خلف دوست من بود، از وي پرسيدم كه چه رفت؟ گفت كه چون حسنك بيامد، خواجه بر پاي خاست، چون او اين مكرمت 28 بكرد، همه اگر خواستند يا نه 29 بر پاي خاستند. بو سهل زوزني بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام 30 و بر خويشتن مي‌ژكيد 31. خواجه احمد او را گفت «در همه كارها ناتمامي.» وي نيك از جاي بشد.
و خواجه امير حسنك را هر چند خواست كه پيش وي نشيند، نگذاشت و بر دست راست من نشست. و [بر] دست راست، خواجه ابو القاسم كثير و بو نصر مشكان را بنشاند- هر چند بو القاسم كثير معزول بود، امّا حرمتش سخت بزرگ بود- و بو سهل بر دست چپ خواجه، ازين نيز سخت بتابيد 32. و خواجه بزرگ روي بحسنك
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 232
كرد و گفت: خواجه چون ميباشد و روزگار چگونه ميگذارد؟ گفت: جاي شكر است.
خواجه گفت: دل شكسته نبايد داشت كه چنين حالها مردان را 1 پيش آيد، فرمان- برداري بايد نمود بهرچه خداوند فرمايد، كه تا جان در تن است، اميد صد هزار راحت است و فرج است. بو سهل را طاقت برسيد 2، گفت: خداوند را كرا كند 3 كه با چنين سگ قرمطي كه بردار خواهند كرد بفرمان امير المؤمنين چنين گفتن؟ خواجه بخشم در بو سهل نگريست. حسنك گفت «سگ ندانم كه بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند. جهان خوردم و كارها راندم و عاقبت كار آدمي مرگ است، اگر امروز اجل رسيده است، كس بازنتواند داشت كه بر دار كشند يا جز دار كه بزرگتر از حسين علي نيم 4. اين خواجه كه مرا اين ميگويد، مرا شعر گفته است و بر در سراي من ايستاده است. امّا حديث قرمطي، به ازين بايد، كه او را بازداشتند بدين تهمت نه مرا، و اين معروف است، من چنين چيزها ندانم.» بو سهل را صفرا بجنبيد 5 و بانگ برداشت و فرا 6 دشنام خواست شد 7، خواجه بانگ بر او زد و گفت: اين مجلس سلطان را كه 8 اينجا نشسته‌ايم هيچ حرمت نيست؟ ما كاري را 9 گرد شده‌ايم، چون ازين فارغ شويم، اين مرد پنج و شش ماه است تا در دست شماست، هر چه خواهي بكن. بو سهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.
و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضياع 10 حسنك را بجمله از جهت سلطان، و يك يك ضياع را نام بر وي خواندند و وي اقرار كرد بفروختن آن بطوع 11 و رغبت، و آن سيم كه معين كرده بودند، بستد، و آن كسان گواهي نبشتند، و حاكم 12 سجل كرد 13 در مجلس 14 و ديگر قضاة نيز، علي الرّسم في امثالها 15. چون ازين فارغ شدند، حسنك را گفتند: باز بايد گشت. و وي روي بخواجه كرد و گفت «زندگاني خواجه بزرگ دراز باد، بروزگار سلطان محمود بفرمان وي در باب خواجه ژاژمي‌خاييدم 16 كه همه خطا بود، از فرمان برداري چه چاره، به ستم 17 وزارت مرا دادند و نه جاي من بود؛ بباب خواجه هيچ قصدي نكردم و كسان خواجه را نواخته داشتم 18» پس گفت: «من
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 233
خطا كرده‌ام و مستوجب 1 هر عقوبت هستم كه خداوند فرمايد 2 و لكن خداوند كريم مرا فرونگذارد 3، و دل از جان برداشته‌ام، از عيال و فرزندان انديشه بايد داشت، و خواجه مرا بحل كند 4» و بگريست. حاضران را بر وي رحمت آمد. و خواجه آب در چشم آورد 5 و گفت «از من بحلي و چنين نوميد نبايد بود كه بهبود ممكن باشد و من انديشيدم و پذيرفتم از خداي 6، عزّوجلّ، اگر قضائي است بر سر وي، قوم او را تيمار 7 دارم.»
پس حسنك برخاست و خواجه و قوم برخاستند. و چون همه بازگشتند و برفتند، خواجه بو سهل را بسيار ملامت كرد، و وي خواجه را بسيار عذر خواست و گفت با صفراي 8 خويش برنيامدم. و اين مجلس 9 را حاكم لشكر و فقيه نبيه بامير رسانيدند، و امير بو سهل را بخواند و نيك بماليد 10 كه گرفتم كه بر خون اين مرد تشنه‌اي، وزير ما را حرمت و حشمت بايستي داشت 11. بو سهل گفت «از آن ناخويشتن شناسي كه وي با خداوند در هرات كرد در روزگار امير محمود ياد كردم، خويش را نگاه نتوانستم داشت، و بيش 12 چنين سهو نيفتد.» و از خواجه عميد عبد الرّزاق 13، شنودم كه اين شب كه ديگر روز آن حسنك را بر دار ميكردند، بو سهل نزديك پدرم آمد نماز خفتن.
پدرم گفت: چرا آمده‌اي؟ گفت: نخواهم رفت تا آنگاه كه خداوند بخسبد كه نبايد رقعتي 14 نويسد بسلطان در باب حسنك بشفاعت. پدرم گفت: «بنوشتمي 15، اما شما تباه كرده‌ايد 16. و سخت نا خوب است» و بجايگاه خواب رفت.
و آن روز و آن شب تدبير بر دار كردن حسنك در پيش گرفتند. و دو مرد پيك 17 راست كردند 18 با جامه پيكان كه 19 از بغداد آمده‌اند و نامه خليفه آورده كه حسنك قرمطي را بر دار بايد كرد و بسنگ ببايد كشت تا بار ديگر بر رغم 20 خلفا هيچ كس خلعت مصري نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد. چون كارها ساخته آمد، ديگر روز چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امير مسعود برنشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه، با نديمان و خاصّگان و مطربان، و در شهر خليفه شهر 21 را فرمود داري زدن بر كران مصلّاي بلخ 22، فرود شارستان 23. و خلق روي آنجا نهاده بودند؛ بو سهل
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 234
برنشست و آمد تا نزديك دار و بر بالايي 1 بايستاد. و سواران رفته بودند با پيادگان تا حسنك را بيارند؛ چون از كران بازار عاشقان درآوردند 2 و ميان شارستان رسيد، ميكائيل بدانجا اسب بداشته بود، پذيره 3 وي آمد، وي را مؤاجر 4 خواند و دشنامهاي زشت داد. حسنك دروي ننگريست و هيچ جواب نداد، عامّه مردم او را لعنت كردند بدين حركت ناشيرين 5 كه كرد و از آن زشتها كه بر زبان راند، و خواصّ مردم خود نتوان گفت كه اين ميكائيل 6 را چه گويند. و پس از حسنك اين ميكائيل كه خواهر اياز 7 را بزني كرده بود بسيار بلاها ديد و محنتها كشيد، و امروز بر جاي 8 است و بعبادت و قران خواندن مشغول شده است؛ چون دوستي زشت كند، چه چاره از بازگفتن 9؟
و حسنك را بپاي دار آوردند، نعوذ باللّه من قضاء السّوء 10، و دو پيك را ايستانيده بودند كه 11 از بغداد آمده‌اند. و قرآن خوانان قرآن ميخواندند 12. حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش. وي دست اندر زير كرد 13 و از اربند 14 استوار كرد و پايچه‌هاي 15 ازار را ببست و جبّه و پيراهن بكشيد 16 و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد و دستها درهم زده 17، تني چون سيم سفيد و رويي چون صد هزار نگار 18. و همه خلق بدرد ميگريستند. خودي 19، روي پوش 20، آهني بياوردند عمدا 21 تنگ، چنانكه روي و سرش را نپوشيدي، و آواز دادند كه سر و رويش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را ببغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه. و حسنك را همچنان مي‌داشتند، و او لب مي‌جنبانيد و چيزي مي‌خواند، تا خودي فراخ‌تر آوردند. و درين ميان احمد جامه‌دار بيامد سوار و روي بحسنك كرد و پيغامي گفت كه خداوند سلطان مي‌گويد: «اين آرزوي تست كه خواسته بودي و گفته كه «چون تو پادشاه شوي، ما را بر دار كن.» ما بر تو رحمت خواستيم كرد 22، اما امير المؤمنين نبشته است كه تو قرمطي شده‌اي، و بفرمان او بر دار مي‌كنند.» حسنك البتّه هيچ پاسخ نداد.
پس از آن خود فراخ‌تر كه آورده بودند، سر و روي او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را كه بدو 23. دم نزد و از ايشان نينديشيد. هر كس گفتند «شرم نداريد،
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 235
مرد را كه مي‌بكشيد 1 [به دو 2] بدار بريد؟» و خواست كه شوري بزرگ بپاي شود 3، سواران سوي عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوي دار بردند و بجايگاه رسانيدند، بر مركبي 4 كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلّادش 5 استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد 6، هيچ كس دست بسنگ نمي‌كرد و همه زارزار مي‌گريستند خاصّه نشابوريان. پس مشتي رند 7 را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود 8 مرده بود كه جلّادش رسن بگلو افكنده بود و خبه 9 كرده. اين است حسنك و روزگارش. و گفتارش، رحمة اللّه عليه، اين بود كه گفتي مرا دعاي نشابوريان 10 بسازد و 11 نساخت. و اگر زمين و آب مسلمانان بغصب بستد نه زمين ماند و نه آب، و چندان غلام و ضياع 12 و اسباب و زر و سيم و نعمت هيچ سود نداشت. او رفت و اين قوم 13 كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند، رحمة اللّه عليهم. و اين افسانه‌يي 14 است با بسيار عبرت. و اين همه اسباب منازعت و مكاوحت 15 از بهر حطام 16 دنيا بيك سوي نهادند 17. احمق مردا كه دل درين جهان بندد! كه نعمتي بدهد و زشت بازستاند 18.
لعمرك ما الدّنيا بدار اقامةاذا زال عن عين البصير غطاؤها
و كيف بقاؤ النّاس فيها و انّماينال باسباب الفناء بقاؤها 19 رودكي گويد:
بسراي سپنج 20 مهمان رادل نهادن هميشگي 21 نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت‌گرچه اكنونت خواب بر ديباست 22
با كسان 23 بودنت چه سود كند؟كه بگور اندرون شدن تنهاست
يار تو 24 زير خاك مور و مگس‌بدل آنكه گيسوت پيراست 25
آنكه زلفين 26 و گيسوت پيراست‌گرچه دينار يا درمش بهاست
چون ترا ديد زردگونه شده‌سرد گردد دلش نه نابيناست 27 چون ازين فارغ شدند، بو سهل و قوم از پاي دار بازگشتند و حسنك تنها ماند، چنانكه تنها آمده بود از شكم مادر. و پس از آن شنيدم از بو الحسن حربلي كه دوست
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 236
من بود و از مختصّان 1 بو سهل، كه يك روز شراب ميخورد و با وي بودم، مجلسي نيكو آراسته 2 و غلامان بسيار ايستاده و مطربان همه خوش آواز. در آن ميان فرموده بود تا سر حسنك پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقي با مكبّه 3. پس گفت:
نوباوه 4 آورده‌اند، از آن بخوريم 5. همگان گفتند: خوريم. گفت: بياريد. آن طبق بياوردند و ازو مكبّه برداشتند. چون سر حسنك را بديديم همگان متحيّر شديم و من از حال بشدم. و بو سهل بخنديد، و باتّفاق 6 شراب در دست داشت، ببوستان ريخت 7، و سر باز بردند. و من در خلوت ديگر روز او را بسيار ملامت كردم، گفت: «اي بو الحسن، تو مردي مرغ دلي 8، سر دشمنان چنين بايد.» و اين حديث فاش 9 شد و همگان او را بسيار ملامت كردند بدين حديث و لعنت كردند. و آن روز كه حسنك را بر دار كردند، استادم بو نصر روزه بنگشاد 10 و سخت غمناك و انديشه‌مند بود، چنانكه بهيچ وقت او را چنان نديده بودم، و ميگفت: چه اميد ماند؟ و خواجه احمد حسن هم برين حال بود و بديوان ننشست.
و حسنك قريب هفت سال بر دار بماند، چنانكه پايهايش همه فروتراشيد 11 و خشك شد، چنانكه اثري نماند تا بدستور 12 فرو گرفتند و دفن كردند، چنانكه كس ندانست كه سرش كجاست و تن كجاست. و مادر حسنك زني بود سخت جگرآور 13، چنان شنودم كه دو سه ماه ازو اين حديث نهان داشتند، چون بشنيد، جزعي 14 نكرد، چنانكه زنان كنند، بلكه بگريست بدرد، چنانكه حاضران از درد وي خون گريستند، پس گفت: بزرگا مردا كه اين پسرم بود 15! كه پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان. و ماتم پسر سخت نيكو بداشت، و هر خردمند كه اين بشنيد، بپسنديد. و جاي آن بود. و يكي از شعراي نشابور اين مرثيه 16 بگفت اندر مرگ وي و بدين جاي ياد كرده شد:
ببريد سرش را كه سران را سربود
آرايش دهر و ملك را افسر بود
گر قرمطي و جهود و گر كافر بود
از تخت بدار برشدن منكر 18 بود
تاريخ بيهقي، ج‌1، ص: 237
/ 0 نظر / 52 بازدید