روش تاریخ نویسی ابوالفضل بیهقی مولف کتاب سترگ تاریخ بیهقی

«اتفاق خوب چنان افتاد در اوائل سنه خمسين و اربعمائه كه خواجه بو سعد عبد الغفار فاخر بن شريف حميد امير المؤمنين، ادام اللّه عزه، فضل كرد و مرا درين بيغوله عطلت باز جست ... ص 163»
بنابر پژوهش استاد بزرگ سبك‌شناسي ملك الشعراء بهار، بيهقي تدوين و نگارش تاريخ را در شصت و سه سالگي بسال 448 آغاز كرد و در فرصت بيست و دو ساله آخر زندگي اين كار سترگ را كه حاصل عمر اوست بپايان آورد و سرانجام در صفر سال 470 روي در نقاب خاك كشيد و اثري جاودانه تالي شاهنامه بيادگار نهاد و همنوا با استاد طوس شد كه ميفرمايد:
نميرم از اين پس كه من زنده‌ام‌كه تخم سخن را پراگنده‌ام
هر آن كس كه دارد هش و راي و دين‌پس از مرگ بر من كند آفرين ص 3018 جلد نهم شاهنامه، چاپ بروخيم‌
روش تاريخ‌نويسي بيهقي‌
باعتقاد پژوهندگان و اهل فن تاريخ‌نگاري بيهقي شيوه دقيق علمي را در نگاشتن تاريخ بكار برده و از آغاز كار در ديوان رسالت غزنوي مقدمات اين كار بزرگ را فراهم آورده و بمطالعه كتب معتبر تاريخي اهتمام ورزيده است و سالها بثبت و ضبط وقايع روزانه و تعليق و يادداشت كردن آنها بر تقويمها پرداخته، بدان گونه كه هر چه از خامه تواناي او تراوش كرده يا بچشم خويش ديده و يا از كساني كه بر گفتارشان اعتماد توان كرد شنيده و يا در كتب معتبر خوانده است:
«در اخبار ملوك عجم خواندم ترجمه ابن مقفع كه بزرگتر و فاضل‌تر پادشاهان ايشان عادت داشتند [كه] پيوسته بروز و بشب تا آنگه كه بخفتندي با ايشان خردمندان بودي نشسته از خردمندتران روزگار ... ص 159»
«و من حكايتي خوانده‌ام در اخبار خلفا كه بروزگار معتصم بوده است و لختي بدين ماند كه بياوردم ... ص 220»
«من كه بو الفضلم كتاب بسيار فرونگريسته‌ام خاصه اخبار و از آن التقاطها كرده ...
ص 241»
«و مرا كه بو الفضلم اين روز نوبت بود، اين همه ديدم و بر تقويم اين سال تعليق كردم ... ص 271»
«و گواه عدل برين چه گفتم تقويمهاي سالهاست كه دارم با خويشتن همه بذكر اين احوال ناطق، هر كس كه باور ندارد بمجلس قضاي خرد حاضر بايد آمد تا تقويمها پيش
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 17
حاكم آيند و گواهي دهند و ايشان را مشكل حل گردد ... ص 886»
«و من كه اين تاريخ پيش گرفته‌ام، التزام اين قدر بكرده‌ام تا آنچه نويسم يا از معاينه من است يا از سماع درست از مردي ثقه. و پيش ازين [به] مدتي دراز كتابي ديدم بخط استاد ابو ريحان و او مردي بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه كه در عصر او چنو ديگري نبود و بگزاف چيزي ننوشتي و اين دراز از آن دادم تا مقرر گردد كه من درين تاريخ چون احتياط ميكنم، و هر چند اين قوم كه من سخن ايشان ميرانم، بيشتر رفته‌اند و سخت اندكي مانده‌اند و راست چنان است كه بو تمام گفته است، شعر:
ثم انقضت تلك السنون و اهلهاو كانها و كانهم احلام مرا چاره نيست از تمام كردن اين كتاب تا نام اين بزرگان بدان زنده ماند و نيز از من يادگاري ماند كه پس از ما اين تاريخ بخوانند و مقرر گردد حال بزرگي اين خاندان كه هميشه باد. و [در] اين اخبار خوارزم چنان صواب ديدم كه بر سر تاريخ مأمونيان شوم، چنانكه از استاد ابو ريحان تعليق داشتم كه باز نموده است كه سبب زوال دولت ايشان چه بوده است ... كه درين اخبار فوائد و عجائب بسيار است، چنانكه خوانندگان و شنوندگان را از آن بسيار بيداري و فوائد حاصل شود ... ص 1100»
بيهقي از خداوند بارها بر تمام كردن تصنيف گرانقدر خود بر قاعده تاريخ ياري ميجويد و توفيق ميخواهد و با فروتني عالمانه در پيشگاه اهل قلم و خردمندان غرض خود را در نوشتن تاريخ بيان ميكند:
«و توفيق خواهم از ايزد، عز ذكره، بر تمام كردن اين تصنيف، انه سبحانه خير موفق و معين ... ص 1100»
«اما غرض من آنست كه تاريخ پايه‌يي بنويسم و بنائي بزرگ افراشته گردانم، چنانكه ذكر آن تا آخر روزگار باقي ماند، و توفيق اتمام آن از حضرت صمديت خواهم و اللّه ولي التوفيق ... ص 149»
«توفيق خواهم از ايزد، عز ذكره، بر تمام كردن آن علي قاعدة التاريخ ... ص 162»
«اين فصل نيز بپايان آمد و چنان دانم كه خردمندان- هر چند سخن دراز كشيده‌ام- بپسندند كه هيچ نبشته نيست كه آن بيكبار خواندن نيرزد. و پس ازين عصر مردمان ديگر عصرها با آن رجوع كنند و بدانند. و مرا مقررست كه امروز كه من اين تأليف ميكنم درين حضرت بزرگ- كه هميشه باد- بزرگان‌اند كه اگر براندن تاريخ اين پادشاه مشغول گردند، تير بر نشانه زنند و بمردمان نمايند كه ايشان سواران‌اند و من پياده و من با ايشان در پيادگي كند و با لنگي منقرس و چنان واجب كندي كه ايشان بنوشتندي و من بياموزمي و چون سخن گويندي، بشنومي. ولكن چون دولت ايشانرا مشغول كرده است تا از شغلهاي بزرگ انديشه ميدارند و كفايت مي‌كنند و ميان بسته‌اند تا بهيچ حال خللي نيفتد كه دشمني
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 18
و حاسدي و طاعني شاد شود و بكام رسد، بتاريخ راندن و چنين احوال و اخبار نگاهداشتن و آن را نبشتن چون توانند رسيد و دلها اندران چون توانند بست؟ پس من بخليفتي ايشان اين كار را پيش گرفتم كه اگر توقف كردمي، منتظر آنكه تا ايشان بدين شغل بپردازند، بودي كه نپرداختندي و چون روزگار دراز برآمدي، اين اخبار از چشم و دل مردمان دور ماندي و كسي ديگر خاستي اين كار را كه برين مركب آن سواري كه من دارم نداشتي و اثر بزرگ اين خاندان با نام مدروس شدي ... ص 161- 162»
بيهقي معيار گردآوري اخبار را راستگوئي و ثقه بودن گوينده و گواهي دادن خرد بر درستي آن ميداند و در اين باره مينويسد:
«و اخبار گذشته را دو قسم گويند كه آنرا سه ديگر نشناسند: يا از كسي ببايد شنيد و يا از كتابي ببايد خواند. و شرط آن است كه گوينده بايد كه ثقه و راستگوي باشد و نيز خرد گواهي دهد كه آن خبر درست است و نصرت دهد كلام خدا آنرا، كه گفته‌اند لاتصدقن من الاخبار ما لا يستقيم فيه الرأي. و كتاب همچنان است، كه هر چه خوانده آيد از اخبار كه خرد آنرا رد نكند شنونده آنرا باور دارد و خردمندان آنرا بشنوند و فراستانند. و بيشتر مردم عامه آنند كه باطل ممتنع را دوست‌تر دارند چون اخبار ديو و پري و غول بيابان و كوه و دريا كه احمقي هنگامه سازد و گروهي همچنو گرد آيند و وي گويد در فلان دريا جزيره‌يي ديدم و پانصد تن جايي فرود آمديم در آن جزيره و نان پختيم و ديگها نهاديم، چون آتش تيز شد و تبش بدان زمين رسيد، از جاي برفت، نگاه كرديم، ماهي بود، و بفلان كوه چنين و چنين چيزها ديدم، و پيرزني جادو مردي را خر كرد و باز پيرزني ديگر جادو گوش او را بروغني بيندود تا مردم گشت، و آنچه بدين ماند از خرافات كه خواب آرد نادانان را، چون شب بر ايشان خوانند. و آن كسان كه سخن راست خواهند تا باور دارند ايشان را از دانايان شمرند و سخت اندك است عدد ايشان و ايشان نيكو فراستانند و سخن زشت را بيندازند ... ص 1099»
«و در تاريخي كه ميكنم سخني نرانم كه آن بتعصبي و تزيدي كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند: شرم باد اين پير را بلكه آن گويم كه تا خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعني نزنند ... ص 226»
«و مرا چاره نيست از باز نمودن چنين حالها كه ازين بيداري افزايد و تاريخ بر راه راست برود كه روا نيست در تاريخ تخسير و تحريف و تقتير و تبذير كردن ... ص 678»
بيهقي ميكوشد كه قاعده و شرط تاريخ را همه جا رعايت كند و اخبار را بي كم و افزون ثبت و ضبط كند و بر تاريخ نويساني كه رسم تاريخ را ناديده گرفته‌اند خرده ميگيرد:
«و تاريخها ديده‌ام بسيار كه پيش از من كرده‌اند پادشاهان گذشته را خدمتكاران
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 19
ايشان كه اندران زيادت و نقصان كرده‌اند و بدان آرايش آن خواسته‌اند ... ص 162»
گاه گاه از مردان امين و باريك‌بين و خردمندي كه او را در فراهم آوردن اخبار درست و اسناد تاريخي در ايام عطلت و انزوا ياري داده‌اند بنيكي ياد ميكند:
«وز بو منصور مستوفي شنودم، و او آن ثقه و امين بود كه موي در كار او نتوانستي خزيد و نفسي بزرگ و رأيي روشن داشت ... ص 638»
«از عبد الملك مستوفي شنيدم هم در سنه خمسين و اربعمائه- و اين آزاد مرد مردي دبيرست و مقبول القول ... ص 249»
«و چند نكته ديگر بود سخت دانستني كه آن بروزگار كودكي چون يال بركشيد و پدر او را (مراد امير مسعود) ولي عهد كرد، واقع شده بود و من شمتي از آن شنوده بودم بدان وقت كه بنشابور بودم سعادت خدمت اين دولت، ثبتها اللّه، را نايافته، و هميشه مي- خواستم كه آنرا بشنوم از معتمدي كه آنرا برأي العين ديده باشد، و اين اتفاق نمي‌افتاد.
تا چون درين روزگار اين تاريخ كردن گرفتم حرصم زيادت شد بر حاصل كردن آن، چرا كه دير سال است تا من درين شغلم و مي‌انديشم كه چون بروزگار مبارك اين پادشاه رسم، اگر نكتها بدست نيامده باشد، غبني باشد از فائت شدن آن. اتفاق خوب چنان افتاد در اوائل سنه خمسين و اربعمائه كه خواجه بو سعد عبد الغفار فاخر بن شريف، حميد امير المؤمنين، ادام اللّه عزه، فضل كرد و مرا درين بيغوله عطلت باز جست و نزديك من رنجه شد و آنچه در طلب آن بودم مرا عطا داد و پس بخط خويش نبشت؛ و او آن ثقه است كه هر چيزي كه خرد و فضل وي آنرا سجل كرد، بهيچ گواه حاجت نيايد ... ص 162- 163»
اين حالها استاد محمود وراق سخت نيكو شرح داده است در تاريخي كه كرده است ... و اين محمود ثقه و مقبول القول است ... ص 411)
بيهقي در سنجش كردار نيك و بد و رفتار شايسته و ناشايسته كارگزاران دولت غزنوي تا سلطان محابا و فروگذاشت ندارد و در انتقاد از لشكركشي نابخردانه امير مسعود بآمل چنين اظهار رأي ميكند:
«اما هم بايستي كه امير، رضي اللّه عنه، در چنين ابواب تثبت فرمودي. و سخت دشوار است بر من كه بر قلم من چنين سخن ميرود ولكن چه چاره است؟ در تاريخ محابا نيست.
آنان كه با ما بآمل بودند، اگر اين فصول بخوانند و داد خواهند داد، بگويند كه من آنچه نبشتم برسم است ... ص 686»
درباره خوارزمشاه ابو العباس مينويسد:
«و او مردي بود فاضل و شهم و كاري و در كارها مثبت. و چنانكه وي را اخلاق ستوده بود ناستوده نيز بود و اين از آن ميگويم تا مقرر گردد كه ميل و محابا نميكنم ... ص 1100»
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 20
بيهقي در انتقاد از خود نيز بي پرده سخن ميگويد. چنانكه گفته شد پس از درگذشت بو نصر مشكان امير مسعود ديوان رسالت را ببوسهل زوزني سپرد و او را بنگاه- داشت جانب بيهقي فرمان داد:
«و بماند كار من بر نظام و اين استادم مرا سخت عزيز داشت و حرمت نيكو شناخت تا آن پادشاه بر جاي بود، و پس از وي كار ديگر شد كه مرد بگشت و در بعضي مرا گناه بود و نوبت درشتي از روزگار در رسيد و من بجواني بقفص باز افتادم و خطاها رفت تا افتادم و خاستم و بسيار نرم و درشت ديدم، و بيست سال برآمد و هنوز در تبعت آنم و همه گذشت.
و مردي بزرگ بود اين استادم، سخني ناهموار نگويم. و چه چاره بود از باز نمودن اين احوال در تاريخ؟ كه اگر از آن دوستان و مهتران باز مي‌نمايم، از آن خويش هم بگفتم و پس بكار باز شدم، تا نگويند كه بوالفضل صولي‌وار آمد و خويشتن را ستايش گرفت، كه صولي در اخبار خلفاي عباسيان، رضي اللّه عنهم، تصنيفي كرده است و آن را اوراق نام نهاده است و سخت بسيار رنج برده كه مرد فاضل و يگانه روزگار بود در ادب و نحو و لغت، راست كه بروزگار چون او كم پيدا شده است، و درايستاده است و خويشتن را و شعر خويش را ستودن گرفته است ... ص 933»
بيهقي از استاد خود بونصر مشكان نيز در يك جا ضمن برشمردن منشهاي نيك آن بزرگ مرد بلجاجت او نيز اشارتي دارد:
«و بونصر مردي محتشم بود و حدود را نگاهداشتي و با مردم بر سبيل تواضع نمودن و خدمت كردن سخت نيكو رفتي ... و با آنكه چنين حدود نگاهداشتي، لجوجي بود از اندازه گذشته كه البته رضا ندادي كه وهني بجاي وي و ديوان وي بازگشتي ... ص 617- 618».
و جاي ديگر از زبان بونصر مينويسد:
«چون بازگشتند وزير بونصر را گفت: بسيار خاموش بودي و چون بگفتي سنگ منجنيق بود كه در آبگينه خانه انداختي گفت چه كنم؟ مردي‌ام درشت‌سخن و با صفراي خود بس نيايم ص 709».
گاه بر عالمان بي عمل سخت ميتازد و ميگويد:
«و بسيار خردمند باشد كه مردم را بر آن دارد كه بر راه صواب بروند اما خود بر آن راه كه نموده است، نرود. و چه بسيار مردم بينم كه امر بمعروف كنند و نهي از منكر و گويند بر مردمان كه فلان كار نبايد كرد و فلان كار ببايد كرد، و خويشتن را از آن دور بينند، همچنانكه بسيار طبيبان‌اند كه گويند، فلان چيز نبايد خورد كه از آن چنين علت بحاصل آيد و آنگاه از آن چيز بسيار بخورند. و نيز فيلسوفان هستند- و ايشان را طبيبان اخلاق
تاريخ بيهقي، مقدمه‌ج‌1، ص: 21
دانند- كه نهي كنند از كارهاي سخت زشت و جايگاه چون خالي شود، آن كار بكنند ...
ص 158».
بيهقي يكبار بصراحت در ذكر ورود رسول از بغداد و نامه خليفه و بيعت‌نامه از حاسدان نابخردي كه نامه‌ها و اسناد او را بعمد نابود كرده‌اند ياد ميكند و دريغ ميخورد و از خداوند كيفر ناچيزكنندگان را ميجويد:
«و در آخر اين قصه نبشته آيد اين نامه و بيعت‌نامه تا بر آن واقف شده آيد، كه اين نامه چندگاه بجستم تا بيافتم درين روزگار كه تاريخ اينجا رسانيده بودم با فرزند استادم خواجه بونصر، ادام اللّه سلامته و رحم والده. و اگر كاغذها و نسختهاي من همه بقصد ناچيز نكرده بودندي، اين تاريخ از لوني ديگر آمدي، حكم اللّه بيني و بين من فعل ذلك ...
ص 439»
«و همه نسختها داشتم و بقصد ناچيز كردند و دريغا و بسيار بار دريغا كه آن روضه‌هاي رضواني بر جاي نيست كه اين تاريخ بدان چيزي نادر شدي و نوميد نيستم از فضل ايزد، عز ذكره، كه آن بمن باز رسد تا همه نبشته آيد ... ص 445»
«و نسخت اين نامه داشتم بخط خواجه و بشد، چنانكه چند جاي درين كتاب اين حال بگفتم ... ص 681»
/ 0 نظر / 13 بازدید