تاریخ بیهقی ابوالفضل بیهقی

و در ساعت خبر یافتند، به امیر محمود رسانیدند، سخت غمناک گشت و با قضاء آمده چه توانست کرد که ایزد عزَّ ذکرُه به بندگان چنین چیزها از آن نماید تا عجز خویش بدانند. دیگر روز فرمود تا عقد و نکاح کردند دیگر دختر را که به نامِ امیر مسعود بود به نامِ امیر محمد کردند، و امیر مسعود را سخت غم آمد و لکن روی گفتار نبود. و دختر کودکِ سخت خُرد بود، آوردنِ او به خانه به جای ماندند و روزگار گرفت و حالها بگشت و امیر محمود فرمان یافت و آخرِ حدیث آن آمد که این دختر به پرده امیر محمد رسید، بدان وقت که به غزنین آمد و بر تخت مُلک بنشست، و چهارده ساله گفتند که بود. و آن شب که وی را از محلَّت ما، سرآسیا، از سرایِ پدر به کوشکِ امارت می بردند بسیار تکلُّف دیدم از حد گذشته. و پس از نشاندنِ امیر محمد، این دختر را نزدیک او فرستادند به قلعت و مدّتی ببود آنجا و بازگشت که دلش تنگ شد، و امروز اینجا به غزنی است. و امیر مسعود ازین بیازرد که چنین درشتیها دید از عمَّش. و قضاء غالب با این یار شد تا یوسف از گاه به چاه افتاد.


          600(1).jpgتاریخ بیهقی



پس از مرگ عروس دختر کوچک را به عقد امیرمحمد درآورده اند به امر سلطان تا زمانی که وی بزرگ شود. از قضای روزگار مدتی بعد سلطان از دنیا می رود و فرزندش امیر محمد بر تخت سلطنت می نشیند و آن دختر را به خانه بخت می آورند و در آن روز بیهقی می گوید: "چهارده ساله گفتند که بود."


سلطنت امیر محمد دوامی ندارد و پس از فروگرفتن و زندانی شدن در قلعه آن دختر را مدتی نزد وی می فرستند که طاقت ماندن نداشته و به شهر برمی گردد.

نهایت آنکه شاید ریشه های ناخرسندی سلطان مسعود از برادر و عمویش در این واقعه بررسی شده و در جمله ای کوتاه نتیجه بیان شده، به عکس حکایت یوسف معروف که ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید، این یکی از گاه به چاه افتاد.

تلگرام : شبکه ابوالفضل بیهقی



/ 0 نظر / 49 بازدید